معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
71
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
شب تا به سحر به آتش عشق چو شمع * مىسوزم و ياراى دمى نيست مرا از بىطاقتى هر روز به بهانهء شكار « 1 » بيرون آمدى ، و بر سر راه كنعانيان بايستادى ، زمانى به جانب كنعان نگريستى ، و در « 2 » نقاب بگريستى و باز نهان به خانه آمدى ، * * * هر صبح دود آه من آتش بگردون افكند * خورشيد را همچون شفق در خاك و در خون افكند در خانهء تن گر « 3 » دلم فارغ شود از ياد خود « 4 » * جانم گريبان گيردش و ز خانه بيرون افكند گر ابر رحمت بشنود از جور ليلى شمهء * خود را چو باران در هوا بر خاك مجنون افكند [ بيان واقعه آنكه حضرت يوسف جهت استخبار از كنعان و وضع پدر سر راه آمده بود ] نقل است كه روزى يوسف بر سر راه آمده بود ، از راه گذران كنعان خبر مىپرسيد اعرابئى ديد ، كه از راه كنعان مىآيد بر شترى سوار ، يوسف خدّام را بامرى مشغول گردانيد ، و به نزديك اعرابى آمد ، و از حال كنعان و يعقوب خبر مىپرسيد ، آن مرد گفت يعقوب از سورت فراق و شدّت اشتياق فرزند دلبند خود يوسف نام ، از شهر بيرون آمده است و بر سر راه خانهء ساخته و آن را بيت الاحزان نام كرده « 5 » ، و شب و روز در فراق يوسف مىگريد . و از غايت اندوه و حزن انبوه ، چشم جهانبينش مكفوف گشته ، يوسف در گريه شد ، ملازمان گفتند يا مالك او حديث يعقوب مىگويد تو چرا گريه مىكنى ، گفت كار محنت رسيدگان دشوار است ، و بر حال ايشان جاى گريه است ، همچنان گريان به خانه باز آمد و خلوت ساخته ، قلم برداشته تا نامهء نويسد ،
--> ( 1 ) - د : شكارى . ( 2 ) - د : در زير نقاب . ( 3 ) - د : گردمى . ( 4 ) - د : از ياد تو . ( 5 ) - د : نام نهاده .